مناقشات ابن تیمیه

مناقشات ابن تيمية
مهم ترين اشكال ابن تيميه به روايات نزول آيه (سَأَلَ سائِلٌ بِعَذاب واقِع) دو اشكال زير است:
1. مكّى بودن سوره معارج;
2. قرار گرفتن آيه (وَإِذْ قالُوا اللّهُمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ...)1 در سوره انفال و اين كه سوره انفال به هنگام جنگ بدر و سال ها پيش از غدير خم نازل شده است.
ابن تيميه در منهاج السنّة، پس از اشاره به استدلال مرحوم علاّمه حلّى مى نويسد:
فيقال لهؤلاء الكذّابين: أجمع الناس كلّهم على أنّ ما قاله النبىّ صلّى الله عليه وآله وسلّم بغدير خمّ، كان مرجعه من حجّة الوداع، والشيعة تسلم هذا وتجعل ذلك اليوم عيداً، وهو اليوم الثامن عشر من ذي الحجّة، والنبىّ صلّى الله عليه وآله وسلّم لم يرجع إلى مكّة بعد ذلك بل رجع من حجّة الوداع إلى المدينة، وعاش تمام ذي الحجّة والمحرّم وصفر، وتوفّي في أوّل ربيع الأوّل.
وفي هذا الحديث أنّه بعد أن قال هذا بغدير خمّ وشاع في البلاد، جاءه الحارث وهو بالأبطح، والأبطح بمكّة، فهذا كذب جاهل لم يعلم متى كانت قصّة غدير خمّ; وأيضاً فإنّ هذه السورةسورة (سَأَلَ سائِلٌ)مكّيّة باتّفاق أهل العلم، نزلت بمكّة قبل الهجرة، فهذه نزلت قبل غدير خمّ بعشر سنين أو أكثر من ذلك، فكيف تكون نزلت بعده؟! وأيضاً قوله: (وَإِذْ قالُوا اللّهُمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ)في سورة الأنفال، وقد نزلت عقيب بدر بالإتّفاق قبل غدير خم بسنين كثيرة، وأهل التفسير متفقون على أنّها نزلت بسبب ما قاله المشركون للنبىّ صلّى الله عليه وآله وسلّم قبل الهجرة، كأبي جهل وأمثاله;2
به اين دروغ گويان گفته مى شود: تمامى مردمان اجماع دارند كه آن چه پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم در غدير خم گفته است در بازگشت از حجة الوداع بوده و شيعه با مسلم دانستن اين مطلب، آن روز را عيد قرار مى دهد و آن روز، روز هجدهم ذى حجه است. پيامبر پس از آن به مكه بازنگشت، بلكه از حجة الوداع به مدينه رجوع و بقيه ذى حجه، محرم و صفر را زنده بوده و در ابتداى ربيع الأول وفات كرده است.
در حالى كه بر اساس اين حديث، پس از آن كه پيامبر اين سخن را در غدير خم گفت و در بلاد شايع شد، حارث در ابطح خدمت پيامبر رسيد، در حالى كه ابطح در مكه است. پس اين سخنِ دروغِ نادانى است كه نمى داند قصه غدير در كجا واقع شده است. از سوى ديگر، به اتفاق همه اهل علم اين سورهيعنى سوره «سأل سائل»مكى است و پيش از هجرت پيامبر به مدينه در مكه نازل شده و نزول آن ده سال يا بيشتر از ده سال قبل از غدير خم بوده است. پس چگونه ممكن است بعد از آن نازل شود؟! هم چنين آيه (وَإِذْ قالُوا اللّهُمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ أَوِ ائْتِنا بِعَذاب أَليم) در سوره انفال است كه به اتفاق، در بدر و سال ها پيش از غدير خم نازل شده و همه مفسرّان اتفاق نظر دارند كه سبب نزول آن گفتار مشركان به پيامبر پيش از هجرت است; مشركانى هم چون ابوجهل و امثال وى.
ابن تيميه در ادامه مى نويسد:
وأيضاً فإنّهم لمّا استفتحوا بين الله أنّه لا ينزل عليهم العذاب بين
محمّد صلّى الله عليه وآله وسلّم فيهم، فقال: (وَإِذْ قالُوا اللّهُمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ أَوِ ائْتِنا بِعَذاب أَليم) ثمّ قال الله تعالى: (وَما كانَ اللهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فيهِمْ وَما كانَ اللهُ مُعَذِّبَهُمْ وَهُمْ يَسْتَغْفِرُونَ)3واتفق الناس على أنّ أهل مكّة لم تنزل عليهم حجارة من السماء: لما قالوا ذلك، فلو كان هذا آية، لكان من جنس آية أصحاب الفيل، ومثل هذا ممّا تتوفّر الهمم والدواعي على نقله، ولو أنّ الناقل طائفة من أهل العلم، فلمّا كان هذا لا يرويه أحد من المصنّفين في العلم، لا المسند ولا الصحيح ولا الفضائل ولا التفسير ولا السير ونحوها، إلاّ ما يروي بمثل هذا الإسناد المنكر، علم أنّه كذب وباطل. وأيضاً فقد ذكر في هذا الحديث: إنّ هذا القائل أمر بمباني الإسلام الخمس، وعلى هذا فقد كان مسلماً، فإنّه قال فقبلناه منك، ومن المعلوم بالضرورة أنّ أحداً من المسملين على عهد النبىّ صلّى الله عليه وآله وسلّم لم يصبه هذا. وأيضاً فهذا الرجل لا يعرف في الصحابة، بل هو من جنس الأسماء التي يذكرها الطرقية من جنس الأحاديث التي في سيرة عنترة ودلهمة، وقد صنّف الناس كتباً كثيرة في أسماء الصحابة الذين ذكروا في شىء من الحديث، حتّى في الأحاديث الضعيفة، مثل كتاب الإستيعاب لابن عبدالبرّ، وكتاب ابن منده، وأبي نعيم الأصبهاني، والحافظ أبي موسى، ونحو ذلك، ولم يذكر أحد منهم هذا الرجل، فعلم أنّه ليس له ذكر في شىء من الروايات، فإنّ هؤلاء لا يذكرون إلاّ ما رواه أهل العلم لا يذكرون أحاديث الطرقية، مثل تنقلات الأنوار للبكري الكذّاب وغيره;4
هم چنين هنگامى كه آنان از خدا خواستند در حالى كه محمّد صلّى الله عليه وآله وسلّم در ميان ايشان است بر آنان عذاب نفرستد، خداوند فرمود: (وَإِذْ قالُوا اللّهُمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ أَوِ ائْتِنا بِعَذاب أَليم)، سپس خداى تعالى فرمود: (وَما كانَ اللهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فيهِمْ وَما كانَ اللهُ مُعَذِّبَهُمْ وَهُمْ يَسْتَغْفِرُونَ)و در حالى كه تو در ميان آن ها بودى، خداوند آنان را عذاب ننمود، چرا كه آنان استغفار كردند. از اين رو همه مردم اتفاق نظر دارند بر اين كه وقتى كه اين سخن را گفتند، سنگى از آسمان نازل نشد ]تا آنان را عذاب كند[ و چنان چه آيه «سأل سائل» همانند آيه اصحاب فيل و داستان هايى كه انگيزه ها و اهتمام فراوانى بر نقل آن ها وجود داردولو اين كه ناقلان گروهى از اهل علم باشنداز آن جا كه احدى از نويسندگان و عالمان نه در مسند، نه در صحيح، نه در فضائل، نه در تفسير، نه در سيره ها، در كتاب هايى از
اين قبيل آن را روايت نكرده اند مگر اين روايت ناشناخته كه دروغ بودن و بطلان آن معلوم است. هم چنين در اين حديث ذكر شده كه قائل به اين قول ]حارث[ مأمور به پذيرش مبانى پنج گانه اسلام بوده است و بر اين اساس مسلمان بوده و او مى گويد ما اين اوامر را از تو ]يعنى پيامبر[ قبول كرديم، در حالى كه بسيار روشن و آشكار است كه براى احدى از مسلمانان در عهد پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم چنين پيش آمدى رخ نداده است و چنين مردى در ميان اصحاب شناخته شده نيست، بلكه نام او در زمره اسم هايى است كه طرقيّه ]صوفيان و داستان سرايان [در داستان هايى از قبيل داستان هايى كه در سيره جنگجويان و پيران ]افسانه اى [ نقل مى شود، ذكر مى كنند، در حالى كه كتاب هاى بسيارى در ذكر اسامى صحابه كه در احاديث، حتى در احاديث ضعيف ذكر شده اند نوشته شده است.
كتاب هايى هم چون الإستيعاب ابن عبدالبر، كتاب ابن منده، كتاب ابونعيم اصفهانى، كتاب حافظ ابوموسى و كتاب هايى از اين قبيل كه هيچ يك از آن ها از اين مرد ياد نكرده اند. پس مى توان از همين موضوع دريافت كه ذكرى از او در روايات نشده است، از اين رو اين گونه عالمان فقط رواياتى را نقل مى كنند كه اهل علم آن را روايت كرده اند و احاديث طرقيه هم چون تنقلات الأنوارِ بكرى دروغ گو و غير آن را نقل نمى كنند.
اين تمام سخن ابن تيميه بود كه در مجموع شش اشكال مطرح كرده است.
ابن كثير كه در اين مباحث از ابن تيميه تقليد و پيروى مى كند، برخى از اشكالات مطرح شده از سوى ابن تيميه را مطرح نكرده است، چرا كه اين اشكالات بسيار سست و واضح البطلان هستند.
نخستين اشكالى كه ابن تيميه مطرح مى كند آن است كه براساس روايت، حارث در ابطح نزد رسول خدا صلّى الله عليه وآله آمده و به ايشان اعتراض كرده است. ابن تيميه مى گويد: ابطح اسم مكانى واقع در مكّه است، در حالى كه پيامبر پس از روز غدير هرگز به مكّه باز نگشته است. اين اشكال به قدرى سخيف و جاهلانه است كه ابن كثير آن را تكرار نكرده است.
در پاسخ به اين اشكال بايد گفت كه: اوّلا اگر اين حديث دروغ و جعلى باشد و صدر و ذيل آن متعارض باشند، جاعل آن ثعلبى است و اين اشكال متوجه، نمى شود. ثانياً ابن تيميه از سر جهل يا به عمد و از روى تعصّب ابطح را مكانى در مكّه معرفى كرده است. حتّى اگر ابطح نام مكان خاصّى در مكّه باشد، از نظر لغت، معناى آن عام است و به بستر رودخانه و زمين هايى كه پوشيده از شن و سنگريزه هستند ابطح گفته مى شود. در الصحاح في اللغة آمده است:
الأبطح: مسيل واسع فيه دقاق الحصى... ، ومنه بطحاء مكّة;5
ابطح به معناى مسيل گسترده اى است كه در آن سنگ ريزه وجود دارد... و از جمله بطحاء مكه است.
ابوالفتح ناصرالدين مطرزى نيز مى گويد:
البطحاء: مسيل ماء فيه رمل وحصى، ومنها بطحاء مكّة ويقال لها: الأبطح أيضاً، وهومن البطح أي البسط;6
بطحاء، محل جريان آب كه در آن سنگ و شن ريزه وجود دارد و از جمله بطحا مكه است كه به آن أبطح نيز گفته مى شود و ريشه آن از بطح، يعنى بسط است.
ابن منظور نيز در لسان العرب مى نويسد:
البطحاء: مسيل فيه دقاق الحصى... ، وفي حديث عمر أنّه أوّل من بطح المسجد وقال: إبطحوه من الوادي المبارك، أي ألقى فيه البطحاء، وهو الحصى الصّغار;
بطحاء مسيلى است پوشيده از سنگ ريزه... و در حديث عمر آمده كه او نخستين كسى بود كه مسجد را با سنگريزه پوشاند و گفت آن را از سنگ ريزه هاى سرزمين مبارك پوشانديم; يعنى در آن سنگ ريزه ريختم و آن ماسه هاى كوچك است.
پس بطحاء منحصر به مكانى در مكّه نيست، بلكه اسم عامّى است كه بر تمام مسيل هاى پوشيده از سنگ ريزه اطلاق مى شود. افزون بر آن كه براساس آن چه سمهودى در كتاب خلاصة الوفا بأخبار دار المصطفىكه درباره تاريخ مدينه منوّره استنوشته است، در بقاع شهر مدينه، محلّى به نام بطحاء وجود دارد.7
اشكال دوم ابن تيميه اين بود كه سوره معارج مكّى است و حال آن كه روايت ثعلبى بيان گر نزول آيه در مدينه است. پاسخ اين اشكال نيز روشن است; زيرا وقتى صحّت حديث نزول آيه پس از غدير خم ثابت شد، معلوم مى شود كه اين آيه مدنى است، هر چند كه سوره معارج مكّى باشد، چنان كه بسيارى از سوره هاى مكّى در بردارنده آياتى هستند كه در مدينه نازل شده است. پس مكّى بودن سوره معارج با نزول آيه «سأل سائل بعذاب واقع» در مدينه هيچ منافاتى ندارد. افزون بر آن كه به تصريح قرآن پژوهان و مفسّران سنى، برخى آيات و حتى برخى سوره ها مكّى در مدينه نيز بر پيامبر اكرم صلّى الله عليه وآله وسلّم نازل شده اند. سيوطى در الإتقان في علوم القرآن بابى با عنوان «ما تكرّر نزوله» باز كرده است. وى در آن جا مى نويسد:
صرّح جماعة المتقدّمين والمتأخّرين: بأنّ من القرآن ما تكرّر نزوله... ، فإنّ سورة الإسراء وهود مكيّتان، وسبب نزولهما يدلّ على أنّهما نزلتا بالمدينة، ولهذا أشكل ذلك على بعضهم، ولا إشكال لأنّها نزلت مرّة بعد مرّة... ، والحكمة في هذا كلّه: أنّه قد يحدث سبب من سؤال أو حادثة تقتضي نزول آية، وقد نزل قبل ذلك ما يتضمّنها فيوحى إلى النبي صلّى الله عليه وآله وسلّم تلك الآية بعينها تذكيراً لهم بها وبأنّها تتضمن هذه;8
گروهى از متقدمان و متأخران تصريح كرده اند كه قسمت هايى از قرآن مكرر نازل شده... پس همانا سوره اسراء و هود مكى هستند، در حالى كه سبب نزول آن ها دلالت دارد كه آن دو در مدينه نازل شده اند و بر اين اساس، ]سبب نزول[ براى برخى از آنان مشكل پديد آورده است در حالى كه واقعاً اشكالى نيست، زيرا نزول در مدينه، پس از نزول در مكه صورت گرفته است... و حكمت در همه اين موارد آن است كه دلايلى هم چون پرسش و يا حادثه اى پيش مى آيد كه مقتضى نزول آيه اى است، در حالى كه همان آيه قبل از آن سوال يا حادثه، در ضمن آياتى ديگر نازل شده و خود آن آيه به پيامبر مجدداً وحى مى شود تا تذكرى براى آنان باشد.
بنابراين حتى اگر بپذيريم كه سوره معارج به صورت كامل در مكّه نازل شده است، باز هم با قول به نزول مجدد آيه اى از آن در مدينه منافاتى ندارد. در نتيجه چون خبر صحيح دلالت دارد كه آيه «سأل سائل بعذاب واقع» پس از اعلان ولايت اميرالمؤمنين عليه السلام در غدير خم نازل شده است، ناگزير بايد آن را پذيرفت و بدان ملتزم شد.
اشكال سوم بسيار عجيب و بيان گر جهل ابن تيميه است. اين اشكال به قدرى سخيف است كه ابن كثير آن را مطرح نكرده و بسيارى از عالمان سنى به طرح آن از سوى ابن تيميه اعتراض كرده اند. ابن تيميه مى گويد: آيه (وَإِذْ قالُوا اللّهُمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ...) در جنگ بدر و سال ها پيش از غدير خم نازل شده و سبب نزول آن گفتار مشركان به پيامبر است. اما بايد دانست كه اساساً سخنى از نزول اين آيه بعد از غدير خم در ميان نيست تا ابن تيميه چنين اشكالى را مطرح كند. آن چه در روايت آمده آن است كه حارث خود را، به همان صورت كه مشركان خود را نفرين كرده بودند نفرين كرد و اگر چنان چه وى آيه را هم قرائت كرده باشد، قرائت وى به معناى نزول آيه نيست; بلكه او با قرائت آيه، صرفاً خود را همانند مشركان و با همان الفاظ نفرين كرده است و اين مطلب با نزول آيه در واقعه بدر هيچ منافاتى ندارد و چنين اشكالى از پايين بودن درك و فهم اشكال كننده حكايت دارد.
اشكال چهارم تعارض نزول عذاب بر حارث با آيه شريفه (وَما كانَ اللهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فيهِمْ) است; زيرا خداوند در اين آيه خبر مى دهد كه تا زمانى كه پيامبر اكرم صلّى الله عليه وآله وسلّم در ميان اين امّت است، آنان را معذّب نخواهد ساخت.
در پاسخ به اين اشكال بايد گفت: اوّلا رفع عذاب از امّت پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم با حضور ايشان در ميان امّت به معناى دچار نساختن آنان به عذاب عمومى است و هرگز شامل عذاب هاى فردى نمى شود. به همين جهت در مواردى گزارش شده كه عده اى از مسلمانان در زمان حيات رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم گرفتار عذاب الاهى شدند. ابن كثير به سند خود از يزيد بن درهم مى نويسد كه گفت:
سمعت أنساً يقول في هذه الآية: (إِنّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئينَ الَّذينَ يَجْعَلُونَ مَعَ اللهِ إِلهًا آخَرَ ...)،9 قال: مرّ رسول الله صلّى الله عليه وآله وسلّم، فغمزه بعضهم، فجاء جبريل أحسبه قال: فغمزهم، فوقع في أجسادهم كهيئته الطعنة، فماتوا;10
شنيدم انس درباره ]شأن نزول [آيه: (إِنّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئينَ الَّذينَ يَجْعَلُونَ مَعَ اللهِ إِلهًا آخَرَ ...) مى گفت: رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم از جايى مى گذشت كه برخى ]به قصد استهزاء[، با چشم و ابرو به ايشان اشاره كردند. آن گاه جبرئيل آمد و به آن حضرت عرضه داشت كه آنان را استهزاء خواهم كرد. پس در بدن هاى آنان عارضه اى به صورت زخم واقع شد و آنان مردند.
از اين قبيل روايات در منابع اهل تسنن فراوان است. بنابراين نزول عذاب براى برخى افراد حتى در حيات و حضور رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم نيز رخ داده است و آيه (وَما كانَ اللهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فيهِمْ)، از رفع عذاب عمومى حكايت دارد. در نتيجه اين آيه با نزول عذاب براى حارث در تعارض نخواهد بود.
اشكال پنجم عدم شيوع و فراگير شدن خبر نزول عذاب بر حارث است. ابن تيميه مى گويد على رغم وجود انگيزه و اهتمام فراوان براى نقل رُخدادهايى از اين قبيل، به مانند قصّه اصحاب فيل، اين داستان در مسانيد، صحاح، تفاسير، سيره ها و كتاب هايى از اين دست نقل نشده است و اين نشان مى دهد كه داستان اصلى ندارد و دروغ است.
پاسخ اين اشكال هم واضح است. پس از رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام از حقّ خويش محروم شد و كسانى حاكم شدند كه روشن شدن حقايق به نفع آنان نبود و از نقل وقايعى كه بيان گر امامت و خلافت بلافصل اميرالمؤمنين عليه السلام بود، اكراه داشتند. بدين روى تا صد سال پس از وفات رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم، از نقل حديث و نوشتن سيره پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم جلوگيرى شد. بنابراين انگيزه ها براى جلوگيرى از انعكاس اين خبر و خبرهايى از اين قبيل بسيار زياد بوده و هرگز توافر دواعى بر نقل وجود نداشته است. افزون بر آن چند تن از صحابه، روايات مربوط به نزول اين آيه را روايت كرده اند; از جمله حضرت أميرالمؤمنين عليه السلام، عبدالله بن عباس، حذيفه بن يمان، سعد بن أبى وقاص، ابو هريره و ديگران، امّا از آن جا كه نقل اين داستان به نفع جريان حاكم نبوده است، نويسندگان و راويانى كه از سوى حكومت ها تأييد و تقويت مى شدند، از ذكر اين داستان در كتاب هاى خود امتناع ورزيدند و در اين راستا، از ورود حقايق روايت شده از سوى اهل بيت عليهم السلام به مجامع روايىِ خود جلوگيرى كردند و يا به صورت ناقص، وارونه و يا بسيار كم رنگ منعكس نمودند. در طول تاريخ نيز حكومت همواره در دست مخالفان أميرالمؤمنين عليه السلام بوده و تا آن جا كه امكان داشته است، با حقايق مربوط به ولايت آن حضرت در ستيز بوده و آن ها را از بين برده اند. به حاكم نيشابورى به جهت نقل حديث طير توهين كردند. گنجى شافعى را به خاطر ذكر مناقب و فضائل پيامبر در وسط مسجد كشتند و نسائى را به جهت طعن معاويه چنان آزار دادند كه بعد از سه روز جان داد. همين مقدار انعكاس وقايع نيز از شدّت ظهور و شيوع آن حكايت دارد.
اشكال ششم ابن تيميه اين است كه اگر چنين شخصى مسلمان بوده است، پس چرا وى را در زمره صحابه پيامبر نام نبرده اند و هيچ يك از كسانى كه به معرّفى اصحاب رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم پرداخته اند، به نام وى اشاره اى نكرده اند؟
اين اشكال نيز دو پاسخ روشن دارد: نخست اين كه در تعريف صحابى آمده است:
من لقى النبيّ صلّى الله عليه وآله وسلّم مؤمناً به ومات على الإسلام;11
صحابى كسى است كه پيامبر اكرم صلّى الله عليه وآله وسلّم را در حالى كه مؤمن بوده ملاقات كرده و بر دين اسلام مرده باشد.
بنابراين حارث را نمى توان از صحابه پيامبر شمرد; زيرا وى با اعتراض به خدا و پيامبر و طلب نزول عذاب از خدا مرتد شده است و آنان كه به ذكر نام اصحاب پرداخته اند، نام مرتدين را ذكر نكرده اند، چون اساساً آن كه مرتد شده صحابى محسوب نمى شود.
پاسخ دوم اين كه ذكر نام و شرح حال اصحاب پيامبر صلّى الله عليه وآله وسلّم به اندازه اى صورت گرفته كه نويسندگان اين مطالب به آن دست يافته اند و خود آنان تصريح كرده اند كه تعداد اصحاب رسول خدا صلّى الله عليه وآله وسلّم بسيار بيشتر از افرادى است كه آن ها نام برده اند. بنابراين چنين نيست كه نام همه اصحاب در كتاب ها آمده باشد.12


1. سوره انفال: آيه 32.
2. منهاج السنّة: 7 / 3031.
3. سوره انفال: آيه 3233.
4. منهاج السنة: 3133.
5. الصحاح: 1 / 356.
6. المغرب في ترتيب المعرب: 1 / 7778.
7. خلاصة الوفاء بأخبار دارالمصطفى: 2 / 560.
8. الإتقان في علوم القرآن: 1 / 104 / ش 419.
9. سوره حجر: آيه 9596.
10. تفسير ابن كثير: 2 / 580 .
11. معرفة الثقات: 1/ 95; الإصابة: 1/ 130 و 158; التفسير الوسيط: 1/911; نخبة الفكر: 65.
12. براى نمونه ر.ك: الإصابة: 1/87.

جواهر الکلام فی معرفة الإمامة والإمام ـ جلد چهارم تألیف: (آیت الله سید علی حسینی میلانی (مد ظله))

پرینت گرفته شده از: http://al-milani.com/farsi/library/lib-pg.php?booid=47&mid=229&pgid=2995