بررسی حقیقت عصمت

بررسى حقيقت عصمت
در بررسى حقيقت عصمت چند مطلب قابل توجّه است:
مطلب يكم. معصوم از چه چيزى؟
بنابر آن چه از عبارات زيارت جامعه بيان كرديم معلوم مى شود كه معصوم، نه فقط از معصيت، معصوم است؛ بلكه از سهو، اشتباه و خطا نيز عصمت دارد؛ چرا كه اگر براى معصوم احتمال اين قضايا را بدهيم نمى تواند حجّت و هادى باشد. ممكن است به راهى هدايت كند، چيزى را تعليم نمايد، آيه اى را تفسير كند و حقايقى را بيان نمايد، امّا از روى سهو، اشتباه و فراموشى مطلبى را برعكس معنا بكند، آيه اى را بر خلاف آن چه كه هست تفسير بكند، و چنين كسى نمى تواند حجّت باشد كه خدا بر بنده احتجاج كند كه چرا به گفته اين شخص عمل نكردى؟ مگر اين پيامبر و رسول من نبود؟ مگر اين شخص، امام و منصوب از جانب من نبود؟
بنده مى تواند بگويد: من احتمال دادم در چيزى كه گفته بود اشتباه كرده، از اين رو عمل نكردم.
اگر چنين باشد حجّت خداوند متعال تمام نمى شود و دو آيه (قُلْ فَلِلّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ)؛1 «بگو: دليل روشن و رسا از آنِ خداست» و (لِئَلاّ يَكُونَ لِلنّاسِ عَلَى اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ)؛2 «تا بعد از آمدن آن پيامبران حجّتى براى مردم باقى نماند» تمام نخواهد شد.
بنابراين، حجّت خدا بايد از خطا، سهو و نسيان نيز معصوم باشد، كه اگر بنده امر او را امتثال نكرد و به او اقتدا و تأسّى ننمود به مورد احتجاج ملزم باشد و عذرى نداشته باشد، وگرنه تناقض لازم مى آيد.
غرض از نصب امام، هدايت و به حقايق رساندن بشر است، لذا اطاعت او و اقتدا به او به طور مطلق واجب و به او بايد در همه احوال تأسّى كنيم. امام به جهت بيان احكام الاهى و حقايق قرآن و حتى متشابهات آن ـ كه فرموده: (وَما يَعْلَمُ تَأْويلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَالرّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ)؛3 «تأويل آن را جز خدا و راسخان در علم نمى داند» ـ نصب شده، كه فرموده اند:
نحن الراسخون في العلم؛4
ما راسخان در علم هستيم.
در اين صورت بايد امام از هر حيث معصوم باشد؛ زيرا اگر احتمال بدهيم در تفسير و تأويل آيه يا بيان حكمى اشتباه كرده، نبايد به قول او اخذ كنيم، و آن گاه نقض غرض يا تناقض خواهد بود.
و هم چنين، امام حجّت خداست بر خلق، و اگر معصوم از خطا، سهو و نسيان نباشد هرگز نمى شود به اقوال و افعال او بر مكلّفين احتجاج نمود، و اين نقض غرض و تناقض است.
و هم چنين امام بايد جاذبه داشته باشد، و هيچ جهت تنفّر در وجودش وجود نداشته باشد، و شكى نيست كه خطا، سهو و اشتباه او را از چشم مردم مى اندازد و همه گفته هاى او بى اعتبار مى گردد.
براى روشن شدن آن چه گفتيم مثال مى زنيم:
اگر مردم شهرى مسجدى ساختند و به حوزه علميه نوشتند كه عالمى بفرستيد تا در اين مسجد نماز بخواند و احكام شرع را به ما ياد بدهد.
از حوزه علميه عالمى را به آن جا فرستادند. اگر آن عالم روز اول در نماز سهو بكند، مردم مى گويند: آقا، تازه از راه رسيده، خسته است، انسان سهو مى كند و اگر از او مسئله اى پرسيدند، و ندانست يا اشتباه كرد و مسئله را عوضى گفت، مردم مى گويند: شايد آقا يادش نبود.
و اگر باز حكم شرعى را فراموش نمود يا مسأله را اشتباه گفت، مسئولين آن جا و دعوت كنندگان دوباره اجتماع مى كنند و نامه اى به حوزه علميه مى نويسند كه آقايى را كه فرستاديد محترمانه به حوزه بطلبيد و فرد ديگرى را براى ما بفرستيد. اين، واقع امر و طبيعى است.
در مثال ديگر كه خيلى واضح است از باب تقريب مطلب بيان مى كنيم:
اگر پزشكى تابلوى طبابت نصب كرد و مطبى را داير كرد و اعلام نمود كه مردم من چشم پزشك هستم، اگر اوّلين بيمارى كه مراجعه كرد نه تنها خوب نشد، بلكه كور هم شد، بيمار دوم هم همين طور، سوّمى هم همين طور. در اين صورت مردم شهر جمع مى شوند و كنار مطب او داد و فرياد مى كنند كه آقا، اين مطب را تعطيل كن.
به راستى با توجّه به اين دو مثال كسى كه امام، خليفه خدا و حجّت الاهى بر خلق اوست آيا مى تواند جائزالخطا باشد؟
كوتاه سخن اين كه امام به حكم عقل بايد از خطا و سهو و نسيان مبرّا بوده، وگرنه نمى تواند امام و حجّت باشد، و دلايل اين مدّعا از نقل و عقل فراوان است، و به اين معنا بزرگان از قديم تصريح نموده و هرگز غلوّى در كار نيست.
به علاوه بعضى از علما مبرّا بودن از «منافى مروّت» را نيز شرط مى دانند، مرحوم مظفّر مى گويد:
بل يجب أن يكون منزّهاً حتّى عمّا ينافي المروءة، كالتبذّل بين الناس من أكل في الطريق أو ضحك عال، وكلّ عمل يستهجن فعله عند العرف العام؛5
بلكه واجب است كه پيامبر از آن چه كه با مروّت منافات دارد پاك و منزّه باشد؛ براى مثال هرگز در ميان راه غذا نخورد، يا با صداى بلند نخندد و به طور كلّى هر آن چه كه در عرف عموم مردم انجامش زشت باشد، انجام ندهد.
مطلب دوّم. اعتقاد بر اين كه امام و پيامبر از بدو زندگى معصوم هستند.
بر اين معنا كافى است كه بدانيم عصمت، شرط حجّت بودن است، و خداوند به وجود نبى و امام احتجاج مى كند. مثلاً حضرت عيسى عليه السلام در گاهواره پيامبر باشد پس ناگزير از همان وقت داراى اين شرط بوده است. قرآن كريم مى فرمايد:
(فَأَشارَتْ إِلَيْهِ قالُوا كَيْفَ نُكَلِّمُ مَنْ كانَ فِي الْمَهْدِ صَبِيًّا * قالَ إِنّي عَبْدُ اللّهِ آتانِيَ الْكِتابَ وَجَعَلَني نَبِيًّا)؛6
(مريم) به او (حضرت عيسى) اشاره كرد، به او گفتند: ما چگونه با كودكى كه در گاهواره است سخن بگوييم (كه ناگاه عيسى به سخن آمد) و گفت: من بنده خدا هستم، او كتاب آسمانى به من مرحمت كرده و مرا پيامبر قرار داده است.

1 . سوره انعام (6): آيه 149.
2 . سوره نساء (4): آيه 165.
3 . سوره آل عمران (3): آيه 7.
4 . بصائر الدرجات: 224، حديث 5، الكافى: 1 / 213، حديث 1، بحار الأنوار: 23 / 199، حديث 31.
5 . عقائد الاماميه: 54، كتاب العصمه: 13.
6 . سوره مريم (19): آيه 29 و 30.

با پیشوایان هدایتگر (ج 2) تألیف: (آیت الله سید علی حسینی میلانی (مد ظله))

پرینت گرفته شده از: http://al-milani.com/farsi/library/lib-pg.php?booid=33&mid=165&pgid=1623